بازگشت به فانوس دریایی

Inside my empty bottle I was constructing a lighthouse while all the others were making ships ...

چشم در برابر چشم

مهاتما گاندی درباره عدالت (قصاص) حرف جالبی می گوید: "چشم را در برابر چشم قصاص کن تا همه ی دنیا کور شود* ". امروز مشغول خواندن نمایشنامه ی  "چشم در برابر چشمِ" غلام حسین ساعدی بودم که یاد این حرف افتادم. نمایشنامه بسیار کوتاه است ولی ساعدی در همین اندک بسیار ظریف به موضوع قصاص و عدالت در جامعه استبدادزده می پردازد و سر درگمی مردم را از مفهوم عدالت نشان می دهد:

"راستی راستی عدالت اجرا شد؟ بله؟! عدالت اجرا شد. کدوم عدالت اجرا شد؟ عدالت چی اجرا شد؟ "

جالب است که اطلاعاتی از اجرای این نمایشنامه در گذشته وجود ندارد (من نتوانستم پیدا کنم). به نظر من این نمایشنامه می تواند تئاتر خوبی شود.

 

 

*An eye for an eye and the whole world goes blind.

 

 

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠


یکشنبه ها

قدیم ها جمعه روز ناخن گرفتن بود . آن روزها همه چیز فرق داشت، من ناخن هایم را کوتاه دوست داشتم. هر جمعه با علاقه ی زیاد در آفتاب می نشستم و یکی یکی ناخن هایم را می چیدم. اتاق من هیچ وقت آفتاب گیر نبود. مجبور بودم همه ی وسایلم را جمع کنم و بروم بشینم وسط اتاق مهمان مادر! مادر هم مدام داد می زد که "دختر پذیرایی جای ناخن گرفتن نیست!" کارم که تمام می شد نگاهی با ذوق به ناخن های کوتاه و گردم می انداختم و در آفتاب و طرح ماهی قالی حل می شدم.

***

از آن زمان روزهای زیادی گذشته اند. مدتی ناخن بلند و مستطیلی شکل مد شد و مدتی بعدتر هم جمعه های ما یکشنبه شد..... حالا،یکشنبه ها، دیگر مراسم ناخن گیری ندارم، هر از گاهی می نشینم در آفتاب، رو به شهری که هیچ شبیه تهران نیست و یکی یکی ناخن های بلندم را می چینم....

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : تهران


سرزمین گوجه های سبز

"تنها کسانی که قصد فرار نداشتند، دیکتاتور و پاسدارانش بودند. در چشمان و دستان و لبانشان می دیدی که امروز و فردا و پسینِ فردا ، با گلوله و سگ، گورستان ها برپا می کنند؛ و با کمربند و پنجره و طناب.

احساس می کردی که دیکتاتور و پاسدارانش، بر فراز همه ی راه های پنهانی بال بال می زنند . احساس می کردی که در کمین نشسته اند و جیره ی وحشت تقسیم می کنند."

هرتا مولر

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب نوشت


چشم عادت کرده با دیدار دوست *** حیف باشد بعد از او بر دیگری

تاکید آقا جون همیشه روی عادت کردن است. در این همه سال به یاد ندارم جز این بوده باشد. هر وقت مشکلی یا ناراحتی پیش می آید، مادر دلداری می دهد و می گوید: "درست می شود". ولی آقا جون نه! همیشه حرفش یک کلام است و بس: "گیزیم عادت می کنی. آدام این جوریست، به خوب عادت می کنه به بد هم عادت می کنه. به خوشبختی عادت می کنه، بدبختی بیاد هم عادت می کنه! به بودن عادت می کنه به نبودن هم عادت می کنه. به زنده ها عادت می کنه، به مرگ هم ....

همیشه دوست داشتم آقا جون اشتباه کنه. هر وقت اتفاق ناگواری (برای هر کس) می افتاد می گفتم: "درست می شه". ولی صدای آقا جون همیشه تو گوشم بود: "عادت می کنی".

***

مهر ماه که ایران بودم سری هم به تبریز و مرند زدم. برای اولین بار بعد از فوت زری خانم  آقا جون را دیدم. بغلش کردم. سفت در آغوشم گرفت و گریه کرد. گریه اش که تمام شد سرش را بالا آورد و گفت: "هنوز عادت نکرده ام ....."

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : سفرنامه ، سعدی


چه کنم که بسته پایم...... (پیاده روی دسته جمعی با عصا)

1)  اتفاق خیلی ساده افتاد. در حال راه رفتن در کوچه های سعادت آباد بودم و پله ای را ندیدم. شاید 2 ثانیه هم طول نکشید. چشمم سیاهی رفت و افتادم. وقتی دوباره چشمانم را باز کردم فقط مچ ورم کرده ام را می دیدم و دیگر هیچ ...... بعد از کلی ایکس ری و معاینه و درد و گریه دکترم گفت که 2 یا 3 لیگمانت مچ پایم پاره شده اند و حداقل تا 3 ماه باید با عصا و آتل راه بروم ....

 

2)   چهار هفته ی اول خیلی سخت گذشت. اکثر مواقع در خانه بودم و با اکراه بیرون می رفتم. هر از گاهی هم که می خواستم بیرون بروم به هیچ وجه تنها نمی رفتم. تا دم در هر جایی که بود با آشنایی می رفتم و دوباره دم در آنجا سوار می شدم و بر می گشتم خانه. در همان اندک زمانی که بیرون بودم متوجه نگاه های مردم (زن و مرد) می شدم ..... نگاه هایی که آزارم می داد.

 

3) بعد از شش هفته دکتر دیگر اجازه داد که یک عصایی راه بروم. روحیه گرفتم. بعد از شش هفته دیگر به عصا به دست بودن هم عادت کرده بودم. تنهایی با عصایم پا به خیابان های تهران گذاشتم. به نگاه ها ی پرسشگر (و حتی گاهی توهین آمیز) دیگر تقریبا عادت کرده بودم ولی ماجرا به اینجا ختم نشد. به این نگاه ها، متلک گویی و پرسش ها ی بی پایان اضافه شدند: بعضی ها در خیابان یا تاکسی می پرسیدند که پایم چه شده. بعضی ها روش های درمانی گیاهی پیشنهاد می دادند. آخی و انشالله زود خوب بشید هم که دیگر کلمه ی ثابت همه بود!!!! متک گویی ها هم که بماندَ؛ از خدا شفا بده خانم گرفته تا دردت بخوره تو سرم و الی آخر .... کم کم به خیابان رفتن آزارم داد. سر خورده شدم و عصبانی. مدام از خودم می پرسیدم یعنی مردم تهران پای شکسته، انسانی روی ویلچر یا مثلا فردی با عضوی قطع شده تا به حال ندیده اند که اینقدر نگاه می کنند، می پرسند یا متلک می گویند؟ 

 

4) خسته و درمانده شدم. تصمیم گرفتم ورقی دور گردنم بیاویزم و توضیح دهم که به پایم چه شده تا مدام همه نپرسند. گفتم روی برگه ام می نویسم که این عیب نیست که کسی محدودیت فیزیکی داشته باشد! یا می نویسم که این مسائل آنقدرها هم زل زدنی نیستند. گفتم شاید با این نوشته کسی دیگر نپرسد یا متلک نگوید....

 

5)عصبانیتم که کمتر شد نشستم و فکر کردم که شاید بشود کار بزرگتر یا تاثیرگذارتری کرد. این از پیشنهاد من:

بیایید یک روز در یک یا چند خیابان تهران با عصا و یا ویلچر بیرون برویم. بین مردم برویم و به زندگی روزانه ی خود بپردازیم، مسیرمان را طی کنیم و اتوبوس و مترو سوار شویم. مثلا برگه ای پخش کنیم که محدودیت فیزیکی عیب نیست! یا مثلا نیازی به پرسش، نگاه، ترحم یا متلک نیست. . شاید اگر تعدادمان زیاد باشد مردم شهر عادت کنند به دیدنمان. شاید اینگونه دیگر نگاه های پرسشگر و متلک های آزار دهنده کم شوند ... شاید ابنگونه مردم شهرمان متوجه شوند که همه حق دارند به دور از سنگینی نگاه های پرسشگر به بیرون بیایند، بخندند، کار کنند و حتی زندگی کنند.

 

پ.ن منتظر پیشنهادهایتان هستم. 

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : تهران


وزن زمان

".... همان جا دراز می کشی. چشم انتظار آن چه باید پیش آید، چشم انتظار آنچه نمی توانی بازش بداری. دیگر به ساعت نگاه نمی کنی، این شی بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را هماهنگ با بطالت انسانی می سنجد، آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک و بی اعتنا می گریزد که هیچ ساعتی نمی تواند آن را بسنجد. یک زندگی، یک قرن، پنجاه سال......"

 

-آئورا، کارلوس فوئنتس

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب نوشت


 

 

"The stars are so big,
The earth is so small,
Stay as you are ....."

 

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


...

Your voice, your body, your name

mean nothing to me now.

No one destroyed them.

It’s just that, in order to forget one life,

a person needs to live at least one other life.

And I have served

that portion.


-Joseph Brodsky

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شعر


"این چشم ها مال من نیست"

"او اسیر آینده بود. آینده را زیبا و روشن و صاف و خالی از گرفتاری و عاری از زجر و خشم می دید: اما برعکس من. عوض آینده، گذشته داشتم ....."


- چشم هایش

بزرگ علوی

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب نوشت


همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال .....

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد

بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم

  
نویسنده : فانوس دریایی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، سعدی